تبليغاتX
عمو پورنگ و عمه(خاله)رنگارنگ
عمو پورنگ گلم قدر تموم ستاره های آسمون و دریاهای آبی دوستت داريم
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

وای چقدر دلم برا همتون تنگ شده بود.چه قدر گذشت؟بذار فک کنم؟

بیخیال خیلی گذشت!

چه خبر؟چه حرف مزخرفی زدم!بعد 10،12 ماه خب معلومه کلی خبر هست!

از اینکه به یادم بودید ممنون.زینب جونم-صدیقه خانم هم استانی عزیزم!-لادن خانمی –زهرا جون ها!-فائزه مهربونم و بقیه دوستان و مهم تر از همه سوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووولماز !  

 

تو این ده ماه دانشگاه رفتن به اندازه یه دنیا تجربه بدست آوردم.تجربه هایی که تو هیچ مدرسه ای یاد نمیدن!

با آدمایی آشنا شدم که خیلی با ارزش هستن.آدمایی که با دنیا ،نه اصلا با هیچی عوضشون نمیکنم و برام  قابل احترامن.

اتفاقای خیلی قشنگی افتاده.شادی ، خنده ، گریه ، و مهم تر از همه زندگی!

من بزرگ شدم!باورم نمیشد!

بذارید قشنگ ترین لحظه های این مدت رو بنویسم.

نه!قبل از اون یه مطلب مهمی میخوام بگم.البته الان این مطلب جزوی از زندگیم شده.

تیک...تاک...تیک...تاک....دینگ دینگ دینگ...بازم زنگ مدرسشون خورد!وای خدای من چقدر شلوغ شد.پس اون دختره که هر روز به من سلام میکنه کجاست؟اُه!اینا هم که همشون روپوششون عین همه!وای چقدر روپوشاشون قشنگه.آبی!رنگ مورد علاقه من...

با اینکه بچه های دیگه ای هم اینجا هستن اما...

اما من دلم میخوام با بچه های اون مدرسه دوست بشم.با اونا بازی کنم.با اونا بدوم.با اونا شعر بخونم.با اونا سوار اتوبوس مدرسه شم.من میخوام با اونا باشم.من اینجا رو دوست ندارم.من میخوام با اونا باشم.مثل بچه های دیگه.

دوست دارم یه بار دیگه با مامان و بابام برم گردش.تو یه جایی دور از اینجا.می خوام مثل هایدی یه بره بغل کنم.میخوام مثل کلاه قرمزی برم مهمونی.میخوام مثل جودی اُبَت بسکتبال بازی کنم یا مثل آنه شرلی برم زیر شکوفه های درخت گیلاس.آخه ناسلامتی بهاره!درسته که درخت های اینجا شکوفه ندارن.اما شکوفه های گیلاس حتما باید خیلی خوشبو و قشنگ باشن.

میگه:من دلم برا بابا تنگ شده.خیلی وقته که دیگه نیومده دیدنم.مامان میگه کار داره.سرش شلوغه.اما اون نباید قولش رو فراموش میکرد.اولایی که اومده بودم اینجا یعنی دو سال پیش بهم قول داد هر روز میاد دیدنم.اما الان 34 روزه که نیومده.ولی بازم خوبه که مامان هر روز میاد و خیلی وقتا شبا هم پیشم میمونه.مامان و بابای فاطمه الان یک هفته اس که اون رو تنها گذاشتن.بیچاره فاطمه.البته چون من بچه خوبیم به فاطمه گفتم که حاضرم چند روزی مامانم رو بهش قرض بدم!

آخ جون!برنامه کودک شوع شد.این صدای اَسماست.تازه چند روزه که اومده.برای همینه که اینقده شور و ذوق داره.آخه هنوز نمیدونه اینجا چه خبره.آخه اون هنوز خیلی بچه اس.فقط سه سالشه.

آه...چقدر خوبه که اینجا پنجره داره!البته بیمارستان زشت نیست اما چرا زشته.اصلا از اینجا بدم میاد.دوستش ندارم.نه اینجا رو.نه بچه هاش رو.نه آقا دکتراش رو.نه خانم دکتراش رو و نه هیچ چیز دیگه اش رو.مامان میگه نباید این حرف ها رو بزنم.آخه اونا دارن برای من زحمت میکشن.دارن تلاش میکنن تا من خوب شم.ولی من میدونم.این دکترها هیچی بلد نیستن.فقط بلدن الکی سوزن بزنن و دارو به آدم بخورونن.همین!تازه داروهاشونم اشتباهه.آخه باعث شده که موهای همه بچه های اینجا بریزه!مثل مال من.از حرفش تعجب میکنم.آروم می خنده و میگه:این رو از مامان جونم یاد گرفتم.(مادر بزرگش رو میگه)

اینجا هر چند وقت یه بار یه عده آدم میان و برامون جشن میگیرن.گل و شیرینی و عروسک و کتاب بهمون میدن.بعدشم باهامون عکس میگیرن.اینکه بهمون عروسک و کتاب میدن خوبه اما اینکه باهامون عکس میگیرن نه.آخه ما که آدمای معروفی نیستیم.این جور آدما رو دوست ندارم.اما چرا بعضی هاشون خیلی مهربونن مثل همون آقاهه که وقتی بهش گفتم دوست دارم برم جاهای دیدنی ایران رو ببینم،بهم گفت که از این به بعد هر هفته عکس جاهای دیدنی ایران رو برام تو یه نامه میفرسته.تا حالا دو جا رو یاد گرفتم.غار علی صدر و آرامگاه فردوسی.

کاش میشد دوباره خوب شم و برم این جاها رو از نزدیک ببینم...

نمیدونم چرا عمو پورنگ امروز تو تلویزیون نیست؟!؟خودش گفت روز های زوج میاد دیدنمون.من خیلی...آخ جون!اومد.نگفتم میاد.میدونستم.غرق تماشای تلویزیون میشه.و من اون رو با همه آرزوهای زیباش که اگر چه یه کم رنگ بزرگی گرفته اما هنوز هم سرشار از کودکیه تنها میذارم.

این ها حرفای کودکی ده سالهاس.کودک ده ساله ای که هزاران هزار آرزوی رنگارنگ داره.اسمش محمده.قدیمی ترین ساکن بخش سرطان این بیمارستان.

حالا من همه این ها رو گفتم تا یه کانون دانشجویی به اسم مَحرَم بیماران رو بهتون معرفی کنم.یه کانون دانشجویی برای حمایت از کودکان سرطانی و دیالیزی.زیر نظر دانشگاه علوم پزشکی مشهد فعالیت میکنه.منم افتخار دارم که یکی از اعضای این کانون باشم.مثل سولماز و زینب و آقای فرزامی.اونها هم عضون.حتی آقای صارمی(دایی بهنام)هم عضوه.راستی اهالی خوب هفت ترانه و هزار پنجره (دو تا از بهترین برنامه های رادیو جوان)هم عضون.و خیلی های دیگه که اگرچه من و شما نمیشناسیمشون اما...خدا خیلی خوب میشناسشون.از شما دوستای خوبم میخوام تا با گذاشتن لینک سایت این کانون تو وبلاگاتون و انشالله به زودی لوگوی اون به ما کمک کنید و چنانچه مایل بودین همکاری بیشتر.

WWW.KHEYRIEMAHRAM.IR

ممنون از توجهتون.

راستی اینی که الان میخونید قسمتی از کتابی که به زودی چاپ میشه هم هست.اسمش رو گذاشتیم((زندگی با چاشنی طنز-قسمت یک هفتم))!آخه پزشکی هفت سال ناقابل طول میکشه!در واقع زندگینامه خودمه.به قول ناشرم شاید یه روزی مثل کتابای هری پاتر از روش فیلم ساختن!زندگیه دیگه!

البته اینجا یکم تغییر دادمش.بازم از همراهیتون ممنون.

از خودمون شروع میکنم.مهرماه امسال برای اولین بار سولماز خودمون (نوری)رو دیدم.جلوی سینما هویزه مشهد.برای یه امر خیر!نه فکرتون جاهای بد نره.البته من میدونم ما اصلا از این چیزا بلد نیستیم.خودم میدونم!(بعد توضیح میدم برا چی!)

با دوستایی هم خونه و آشنا شدم که ماهن.خیلی دلم براشون تنگ شده.کاش بازم با هم زیر یه سقف زندگی کنیم!ما 6 نفر بودیم توی یه واحد...یه واحد...!بیخیال من از متراژ چیزی سر در نمیارم.آخه اونجا آپارتمان بود.این اولین چیزی بود که فکر میکردم اصلا نمیشه باهاش کنار اومد.حیاط نداشت.وای اون روز روز مرگ من بود.فکر میکردم خوابگاه ها مثل دانشگاه بابام توی یه محوطه است با یه باغچه بزرگ و قشنگ!اما اینجوری نبود.

من طبقه سوم بودم.واحد 9.اتاق من روبروی دبستان دخترانه بود.وای خیلی قشنگ بود.لی لی بازی بچه ها و ...

راستی یه روز سولماز هم اومد خونمون.براش سمبوسه درستیدم!سولماز هم تقلید صدای عمو رو برا من و دوستام انجام داد.چقدر خوش گذشت.تازه اینقده ذوق زده شدم که یه مقدار از غذام سوخت!صبحش اومد دانشگاه من.بردمش سر کلاس فارسیمون!تخت من طبقه دومه!برای تخلیه انرژی رفتم اوجا.وگرنه دلم از دلتنگی میمرد!اینجوری حداقل روزی چند بار از اون بالا میپریدم پایین!یه کار جالب دیگه هم انجام میدادم.وقتی رو تخت و زمین و میز نمیتونستم درس بخونم با صندلی میرفتم بالای کمد!البته فقط موقع هایی که چند روز تعطیلی به پستمون می خورد و بچه ها همه میرفتن خونه.آخه دوستای دیگه ام از شهرهای اطراف مشهد مثل تربت و قوچان و بجنورد و شیروان و ...میان.

تازه هر روز عصر ما مهمون داشتیم.نه اینکه روابط عمومی همه هم اتاقیام خوبه واسه همین عصر ها هر روز مراسم زیبای چایی خورون داشتیم!

یک ماه اول چون خوابگاه خودمون در دست ساخت بود رفتیم تو خوابگاه هدایت ، خیابان بیستون 6.اونجا ما مهمون ترم بالایی ها بودیم.بنده و دوستام تا 1 ماه شب ها اندر سالن روی زمین می خوابیدیم.و من چون روم نمیشد اونجا خیلی وول بخورم!تمام اون یکماه 2 وعده در روز غذا می خوردم.یکیش صبحانه بود(معمولا بیسکوییت!)یکشم عصرونه بود (کنسرو!)نه اینکه بعدا اومدیم خوابگاه خودمون وضع فرق کرد!

شب ها هم که از ذوق زدگی بیش از اندازه تا 1،2شب،شب نشینی داشتیم.اولش من اصلا کنار نمیومدم و طبق معمول 9 می خوابیدم اما کم کم عادت کردم.حالا به راحتی میتونم تا صبح بیدار بمونم.این یعنی دقیقا همون کاری که شب های امتحان انجام میدادیم!

بعد رفتیم خوابگاه خودمون(فرامرز).روز اولش هیچوقت یادم نمیره.من دیر رسیدم.برا همین (آسانسور بیمه نبود واسه همین روشنش نکردن.البته کسایی که صبح اومده بودن میگفتن روشن بوده)بنده دقیقا 3 طبقه اون چمدون به اون بزرگی رو بردم بالا.چقدر اون روز از درد دست گریه کردم!(شانس آوردم طبقه 4 نبودم!)

اولا که رفتم دانشگاه طرز لباس پوشیدنم با قبلش هیچ فرقی نمیکرد.روز اول با پیراهن مردونه آبی آسمونی و شلوار خاکستری کم رنگ و کفش کرم رفتم،هدم هم مشکی بود با گل های آبی و عینک صورتی!(چقدر ضایع بودم!)تازه مقنعه ام هم آبی آسمونی بود!

فرداش مانتوی آبی پوشیدم با همون مقنعه.روز بعدش صورتی پوشیدم.روز بعدش بلوز شلوار صورتی پوشیدم با هد سفید با گل های صورتی براق و همون عینک و مقنعه سفید متمایل به کرم!البته اینم خاطر نشان کنم که من چادر ملی میپوشم.کلاس ما 60 نفریه!برا همین یه خورده طول میکشید تا اسم همه رو یاد بگیریم.3 روز بعد دوستم اومده بود در کلاس دنبالم،از یکی پرسیده بود فهیمه کجاست؟اونم گفته بود چه شکلیه؟دوستم براش گفته بود اونم گفته بود :آهان فهمیدم همون که شبیه دبستانی ها لباس میپوشه؟!فک کن به من گفته بود دبستانی!من رو بگو فکر میکردم بزرگ شدم بعد اون خانم به من گفته بود دبستانی!هی 12 سال تحصیلم بر فنا شد!

خب چیکار کنم طبیعتم اینه.نمیتونم که عوضش کنم.البته الان به علت اسرار دوستان (بهم گفتن خیلی ضایعم!)  و با تصمیم هیئت امنا!بنده تصمیم گرفتم همرنگ جماعت باشم و الان مشکی و قهوای می پوشم!(چون تحدیدم کردن اگه اونجوری بپوشم دیگه باهام راه نمیان!)ولی الان که تابستونه بازم همون صورتی و آبیه رو میپوشم.البته الان مشکی هم گاهی وقتا میپوشم ولی قبلش اصلا نمیپوشیدم.

راستا اولا تو خوابگاه جدیدمون آیینه نبود.چه زجری میکشیدن دوستان!بعدا برامون تو سالن واحدمون یه آیینه قدی نصبیدن.روز اولی که آیینه اومده بود 6 نفری جلوی آیینه بودیم.عین چی!مژگان که صندلی آورده بود جلوی آیینه درس می خوند!

دقیقا همین اتفاق برا آسانسور جون هم افتاد!وقتی راه افتاد تا چند روز سرگرمی بچه ها شده بود بعدا کم کم عادی شد!فکر کنین.وقتی در آسانسور باز میشد فقط یه عالمه چشم میدیدی که بهت زل زدن.گه گاه پلک هم میزدن!

یه اتفاق جالبی که افتاد آشنا شدن من با یه کانون به اسم مَحرَم بود.اونم یه جور جالبی!دوستم نفیسه توی اون عضو شده بود.میگفت روز اول دانشگاه که من نرفته بودم یه آقایی که یه کوله داشته،اومده و براشون درباره کانون حمایت از کودکان سرطانی صحبت کرده و ازشون خواسته اونجا عضو شن.نفیسه جلسه اول کانون رو رفته بود.جلسه دوم که بود، نفیسه باید تنها میرفت برا همینم از من خواست تا باهاش برم که تنها نباشه.منم که پایه(اشتباه شد بنده در اینجور موارد 4 پایه ام!)گفتم باشه.با هم رفتیم دانشکده علوم پزشکی قدیم.دور میزای کتابخونه نشستیم.اونجا شبیه یه مجمع دوستانه بود.همه نظراشون رو درباره اینکه تو کانون چیکار کنیم میگفتن و روش بحث میکردن.(یادم رفت بگم که من شب قبلش درباره عضویتم تو کانون به بابام گفته بودم و بابام مخالفت کرده بود و بهم گفته بود شما درست رو بخون!)منم تو بحث اونا شرکت کردم و گفتم خب چرا برای بچه ها یه جشن نمیگیرید و از شخصیت های مهم کودکان مثل عموپورنگ دعوت نمیکنید؟بعد اون آقایی که مسئول اصلی بود و بچه ها(من و نفیس جونم) بهش میگفتن 6 ساله!(ایشون سال ششم پزشکی هستن)گفت:خب ما خواستیم از ایشون دعوت کنیم اما ایشون برا اومدنشون 7،8میلیون میگیرن که ما الان تو کانون یه همچین بودجه ای نداریم.بعد نفیس گفت خب ایشون میتونن با عمو پورنگ صحبت کنن!وای افتادم تو هچل!(من رو میگفت)بعد بحث بودن من با گروه عمو اینا(مثل شما)مطرح شد و قرار شد من با عمو صحبت کنم.توجه کردید که من اصلا تو کانون عضو نشدم که!بعد اون آقاهه که روز اول اومده بود برا بچه ها حرف زده بود(کوله!)یه ورق داد به بچه ها و گفت کسایی که جدید اومدن اسم و شماره تماسشون رو بنویسن!ولی من ننوشتم.(راستی بعد این قسمت بنده اظهار نظر کردم!)بعد آقای کوله از من پرسید شما جلسه قبلی بودید؟من گفتم نه!بعد گفت الان اسمتون رو نوشتین؟بعد من با صراحت تمام(حالا با همین ص هست؟!)و خیلی جدی گفتم : ((نه!))دقیقا یه لحظه همه سکوت کردن و بعد زدن زیر خنده!

این اولین برخورد من در کانون بود!راستی اینا رو هم بعدا فهمیدیم که اسم آقای شش ساله ، آقای فتحی و اسم آقای کوله ، آقای تدینه!

اینا همه گذشت.راستی من شماره خودم رو به آقای تدین نداده بودم اما نفیس داده بود.اولین بار که آقای تدین بهم زنگ زد(به گوشی نفیس)ما تو خوابگاه فرامرز بودم.اولین روزایی بود که رفته بودیم اونجا.ما هنوز هم طبق رسممون تو خوابگاه هدایت با هم غذا می خوردیم.یعنی از واحدای مختلف(البته همه تو یه طبقه بودیم)دور هم جمع میشدیم و غذا می خوردیم.موقع شام بود.وای چه شبی بود اون شب!از خنده مردیم.فکر کن ما سر سفره بودیم.یعنی هنوز داشتیم سفره رو پهن میکردیم.دیگه تقریبا آخراش بود.اتاق بهاره اینا بودیم.وقتی تلفن زنگ زد همه به جز مریم خانمی(رشته تربیت بدنیه) سر سفره بودن .تلفن که زنگ زد من نشستم رو تخت بهاره داشتم با تلفن صحبت میکردم(اینم بگم ما وقتی تلفن زنگ میزنه همه ساکت میشیم.البته این مال اولا بود!)یه دفعه مریم با ظرف خیار شور در حالی که با صدای بلند آهنگ پارمیدا گوش میداد از در اومد تو.بلافاصله مژگان از اونور سفره داد زد خیارشور بدین.بعد مریم با دست یدونه خیارشور پرت کرد و صدای همه در اومد.حالا توجه دارید که من دارم با آقای تدین حرف میزنم.اونم برای اولین بار!با نفیس بدو بدو دویدیم تو آشپزخونه و در و بستیم.خدا میدونه چقدر دعا دعا کردم نشنیده باشه.ما بعد اون برخورد یه غرفه خیریه زدیم تو یه همایش و ...

برای خوندن بقیش باید کتاب رو بخرید.به این میگن...میگن؟نمیدونم چه واژه ای جاش بذارم.خودمونی میگم : فروش کتاب به روش دوستی مداری!

خب برای اینکه خستگی از تنتون در بره.

خیلی حرف زدم.میترسم برای دفعه های بعد حرف کم بیارم.(در واقع بیشت میترس دیگه نیاین!)

فعلا یا حق.التماس دعا

 وای دعا یادم رفت!درآخر برای ظهور هر چه سریعتر امام زمان(عج) دعای فرج میخوانیم..برای من هم تو این چند روز باقی مونده از ماه رمضون دعا کنید.ممنون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:15  توسط فهیمه میرزایی(رفسنجان) | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
من فهیمه ام
18 سالمه
و در حال حاضر دانشجوی مشهد میباشم(است!)
دیگه اینکه....
اگه می خوای درباره من بیتر بدونی که به پروفایلم مراجعه کن.اما درباره وبلاگ باید بگم متولد هفت اردیبهشته.درست عین خودم!
دیگه اینکه اینجا محیطی کودکانه بزرگسالانه اس!
فعلا همین.
بای تا های!

پیوندهای روزانه
جمعه ها جمعمون جمعه!
آسمانی
محیوش
کنکوری های طرفدار عمو پورنگ
جلد روغني
زهرا جعفر زادگان مهربونم
مهسا جون
آوید
ژاله خانم
مریم گلی
عسل جونم
سولماز خوبم
کوثر ناز
ایرسای عزیز
سیمین جون
شيما خانم
آبجی کوچولوم نجمه
اون یکی وبلاگم(دریا از کویر)
صباح نازی
تورنگ جونم
سحر گلی
شیوا خانم
سپیده
فائزه گل
عمو جونم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
عمو پورنگ
پیوندها
کانون مَحرَم بیماران
مدرسه ما
خانه شيمي رفسنجان
جمعه ها جمعمون جمعه!
7 ترانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM